حرف حق

اشعار و مقالات ومطالب خودم -مقالات برگزیده -تحلیل اخبار و بررسی بنیان تاریخ

حرف حق

اشعار و مقالات ومطالب خودم -مقالات برگزیده -تحلیل اخبار و بررسی بنیان تاریخ

گرگ باران دیده


من گرگ باران دیده ام


صدشوکران نوشیده ام


شلاق و خنجرخورده ام


ازغم   بسی.  ازرده ام


من دیده ام سرما و تب


بشنیده ام دشنام و سب


آواره گشتم  در  وطن


پاگیر  گشتم  در لجن


خنجر به پهلویم زدند


تازانه  بر رویم  زدند


من بوده ام با هر کسی


کس نه که با هر ناکسی


همخانه  با کافر شدم


بی دین و بی باور شدم


من مانده ام بی نان شب


من دیده ام زجر و تعب


من رفته ام تا پای جان


آگاهم از مکر   زمان


جانم به  لبهایم   رسید


اما  نگشتم  نا  امید


اما  نکردم   انتحار


تنها  شعارم  انتظار


اخر گرفتم   مزد خویش


زانچه  مقدر   بوده  بیش


بگذشته  دیگر  شام  تار


من  مانده ام با اقتدار


من مانده ام با اقتدار


گل بی خار


خداوندا گلی دادی به دستم


که آن گل را چو جانم میپرستم


گلی دادی که خاری هم ندارد


نیازی بربهاری هم ندارد


گلی دادی که هرفصلش بهار است


حضورش درکنارم افتخار است

تاریخ مجعول


کاش بجای شعار بود نشان از شعور

کاش که ما میشدیم زینهمه  بازیچه دور


کاش که در راهمان اینهمه دشمن نبود

کاش به تاریخمان اینهمه رهزن نبود


رخنه به تاریخمان باچه هنر کرده اند

مدخل تاریخمان منبع شر کرده اند


جمع بظاهرخودی بانی نکبت شدند

عده ای از جاعلان اهل کتابت شدند


قصه تاریخ رادست یهودی نوشت

کرد بنا بادروغ کج  همه بنهاد خشت


جعل احادیث و نقل رونق افزون گرفت

جلوه  اسلام و شرع  شکل دگر گون گرفت


قصه تاریخمان آتش  یک فتنه  بود

الوده با  زهر  کین ، کاری ترین  دشنه بود


گفتندکه اسلام ما حاصل شمشیر بود

هرکه پذیرا نبود  کشته و زنجیر بود


گفتند که تاریخمان روشن وتابنده بود

انچه عرب جمله را  برده وسوزانده بود


گفتندکه ما داشتیم زرتشت پیغمبری

ما به نژاد داشتیم برهمگان  برتری 


گفتند که شاهان ما مظهر عدل بوده اند

گفتند که دستی بخون هرگز نیالوده اند


گفتند حقوق بشر تحفه ما بوده است 

گفتند در ایران  ما صلح و صفا بوده است 


هرچه زخوبی بجاست خالقش ایرانی است 

میراث ما  در جهان خیر و فراوانی است 


قصه تاریخمان  سخت  به  بیراه  رفت 

انچه زدین  مانده بود  انهم به اکراه رفت 


در دل ایرانیان کینه نهادینه گشت

نسل به نسل این فریب سینه به هرسینه گشت


کس به حقیقت نگفت قصد شعوبیه چیست

هیچکس اگه نگشت پشت چنین کینه کیست


ال یهود از عرب در دل خود کینه داشت 

نفرتشان از عرب ریشه دیرینه داشت 


کینه ما از عرب خدعه و  تحمیلی است 

انچه بما گفته اند  بی سند  و جعلی است 


گنج دروغین ماهیچ ندارد بها

قصه تاریخمان  رفته به راهی خطا


انکه نشان داده است سمت درباغ سبز

فتنه به پا کرده است دشمن ان سوی مرز


دشمن ما اجنبی است ماوعرب یکدلیم

نوبت همبستگیست ورنه بدان غافلیم

جام طلا


پیکرفرسوده ام رنج فراوان کشید


انچه بلا دیده است جمله به تاوان کشید


دردندانستنم بین به کجایم رساند


سنگ به سرخورده ام برسرجایم نشاند


زخم زبیگانگان عادت کارم شده 


خستگی والتهاب یکسره یارم شده


درد من ازآشناست انکه قفایم شکست


تابخود ایم دریغ جام طلایم شکست


جام طلایم دل است این دل صد پاره ام


گاه گمان میکنم یکه و بیچاره ام


غیر خدا در زمین هیچ ندارم حبیب


در گذر از زندگی  بلکه نمانم غریب