متاسفانه باز هم با نزدیک شدن به آستانه ۷آبان که موسوم به روز کورش کبیر است ،شاهد گسترش ادبیات سخیف و زشت نژاد پرستانه بسیاری از هموطنانمان در فضاهای مجازی هستیم . 

جماعتی که ادعای روشنفکری دارند و خودشان را نیز ازنژاد برتر آریایی میدانند در این ایام جهالت و بی فرهنگی و بی تربیتی خود را در بالاترین سطح به نمایش میگذارند و جالب اینکه اینهارا نشانه ی متمدن بودن خود میدانند . 

بنده لازم میدانم که به این هموطنان مواردی را گوشزد نمایم هرچند که فهم مطالبی که عرض خواهم کرد چندان کار سختی نیست اما مشکل اینجاست که این افراد در انجام رفتارهای حماقت آمیز و بی شرمانه بسیار مصمم هستند ولذا دراینگونه مواقع وجدان و منطق وعقل وشعور کاربرد چندانی برایشان ندارد .

نخست اینکه دیگر کمتر کسی هست که متوجه نشده باشدکه نه این روز روز کورش است نه در تقویمی چنین چیزی ثبت شده است ونه حتی مقبره ای که به او نسبت میدهند متعلق به اوست .

نکته ی دیگر اینکه علیرغم تهی بودن دست مدعیان کورش پرستی از هرگونه سند و مدرک مستند ، صدها دلیل و سند و مدرک وجود دارد که به روشنی نشان میدهد کورش نه تنها برای مردم ایران یک قهرمان نبوده بلکه پادشاهی خونخوار و وحشی بودکه به تنهایی پنج تمدن درخشان منطقه را برای همیشه نابود ساخت.


پادشاهی که به طمع  تصاحب یک زن شوهر دار لشکر کشی کرده و کشور را درگیر جنگی خونین با ماساژت ها میسازد و نهایتا در آن جنگ شکست میخورد و کشته میشود و ملکه تومی ریس دستور میدهد سراز تنش جدانمایند و سرش رادر تشتی ازخون قرار میدهد .این جنگ طبق نظر هرودوت  درصحرای جنوبی خوارزم بایکی از طوایف سکایی در گرفت .حال چگونه میتوان پذیرفت که هخامنشیان توانسته‌اند با سپاهی شکست‌خورده جسد را از آنان پس بگیرند و آن را به درون قسمت‌های داخلی ایران وارد کنند.

موارد ازاین دست در رد ادعاهای این جماعت فراوان است .اما قصد بنده گفتن این موارد نبود چراکه اینها را همه شنیده اند .

میخواهم به این فریب خوردگان تبعات منفی رفتارشان را گوشزد نمایم تا شاید قدری منطقی ومعقول رفتار کنند .

همانگونه که میدانید این جریان که به تبلیغ کورش و ایران باستان مشغول هستند در واقع هدفی فراتر از بزرگنمایی وجعل تاریخ ایران باستان داشتند .برای آنان مهمترین مساله این است که اسلام را در ایران منزوی سازند و کاری کنند که ملت از اسلام رویگردان شوند .طبیعتا برای رسیدن به این هدف نیاز به جایگزینی برای اسلام داشتند و بهمین دلیل تاریخ ایران باستان را وسیله ای برای اغفال و فریب دادن هموطنان قرار دادند و برای این کار ازهیچگونه جعل و دروغ و تحریف و دستکاری ابنیه تاریخی و تاریخ سازی ...دریغ نکردند .انان بنحوی این جریان راهدایت کردند که هموطنانمان را بر سر دوراهی انتخاب قرار دادند که یا اسلام ویا ایران ،و این دو را در تقابل بایکدیگر معرفی نمودند و از هموطنان خواستند که یکی را انتخاب کنند .از طرفی به موازات تبلیغات باستان گرایانه شروع  به تبلیغات ضداسلامی وضدعربی نمودند و با چند دروغ مضحک احساسات و حس وطن پرستانه هموطنان راتحریک نمودند و بدین شیوه موجی از نفرت از اعراب و اسلام بوجود آوردند .

درخصوص بی ارزشی ادعاهای این جماعت برای تنفر از اعراب به تفصیل گفته ونوشته شده و هرانسان پیراسته از تعصب با خواندن و شنیدن آنها متوجه مضحک بودن آنها میشود .

 نمیخواهم بگویم که فریب خوردگان انسانهای ساده لوحی هستند،در واقع بعقیده ی من آنان اغلب حقیقت مسائل را میدانند اما نفرت از اعراب چیزی است که از کودکی نطفه ی آن در دل اغلب ایرانیان کاشته شده است و آن هم نتیجه چندین قرن تلاش و برنامه ریزی یهودیان  است که اکنون به ثمر نشسته است .

موضوعی که باید به آن توجه داشت این است که در این ایام  به دلیل هیجانات ناشی از  حس ایران پرستی بسیاری از هموطنان در نوشته ها و گفته های خود از نام (عرب) بعنوان یک قوم  استفاده میکنند و  در خصوص آنان زشت ترین الفاظ و القاب و سخیفترین تعابیر و بیشرمانه ترین اهانتها بکار میبرند .

اولا. عرب را نمیتوان تنها بعنوان یک قوم بطور عام خطاب قرار داد .

جهان عرب یا کشورهای عربی یا ایالت های عرب شامل ۲۲ کشور عربی زبان (۱۰ کشور آفریقایی و ۱۲ کشور آسیایی) اتحادیه کشورهای عرب هستند. جمعیت ۳۴۹٬۸۷۰٬۶۰۸ و وسعت آن ها ۱۳٬۱۳۰٬۶۹۵ کیلومتر مربع است . وقتی از لفظ عرب استفاده میکنید یعنی مردم ۲۲کشور جهان  مخاطب حرف شما هستند .وقتی از الفاظ توهین آمیز استفاده کنید کاملا طبیعی و منطقی خواهد بود که آنان نیز با دانستن عمق تنفر ایرانیان از اعراب متقابلا  رفتاری مشابه درپیش گیرند .ضمن اینکه طی چند سال اخیر که این جریانات درکشور شکل گرفته شاهد اجماعی همگانی میان همه ملتهای عرب بر ضد ایران هستیم .

ما چگونه میتوانیم در منطقه ی خاورمیانه و در میان ۲۲کشور عرب زبان با این شیوه آینده ای روشن را برای کشورمان متصور باشیم .مگر میتوان به تنهایی و بدون برقراری ارتباط مبتنی بر احترام و حفظ منافع مشترک ،منافع ملی را حفظ نمود .

بترسید از آتش خشم ملتهایی که هیچ بدی در حق ما و پیشینیان ما روا نداشته اند و به گواه تاریخ تنها قومی بوده اند که بزرگترین خدمات رابه ایرانیان نموده اند. 

این عده از هموطنان کوته فکر حتی به این موضوع توجه ندارند که حدود پنج ملیون هموطن عرب زبان در ایران زندگی میکنند .در خصوص پیشینیه اعراب خوزستان نیز کافی است از منابع موثق ونه چرندیات بی ارزش ، تاریخ حضورشان را بررسی نمایند تاریخی چهار هزار ساله که به تمدن عیلام که اولین تمدن بشری بوده است باز میگردد .لذا وقتی میشنوم که هموطنان کم سواد بابی شرمی اظهار مینمایند که بگذار عربها به همان جایی که از آن آمده اند باز گردند !! در حالیکه این خود آنان هستند که  وارد حریم و اراضی اعراب که بومیان منطقه هستند شده اندنمیدانم چه باید بگویم .

ای کسانی که ادعای وطن پرستی دارید ومدعی هستید که عاشق ایرانید !!!! متوجه باشید که با سخنان خود نه تنها منافع ملی کشور را به خطر میاندازید و نه تنها برای ایران دهها دشمن میتراشید بلکه تمامیت ارضی کشور رانیز به مخاطره انداخته وکشور را به سمت جنگ داخلی و تجزیه سوق میدهید .

خودتان بخوبی میدانید که ما ایرانیان در عمل نه تنها هیچگونه برتری در هیچ زمینه ای نسبت به اعراب نداریم بلکه اوضاع موجود بخوبی گویای آن است که آنها از ما بسیار پیشرفته تر ،با فرهنگ تر،متمدن تر ،و انسان تر هستند پس اینقدر برطبل رسوایی خود نکوبید





تاریخ : جمعه 5 آبان 1396 | 03:02 | چاپ | نویسنده: salim | نظرات (0)

دوستان عزیز این لینک کانال تلگرام من بنام حرف حق  است .لطفا از این کانال و بنده حمایت نمایید .

متشکرم



تاریخ : جمعه 28 مهر 1396 | 11:49 | چاپ | نویسنده: salim | نظرات (0)

ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﮔﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺭﺣﻢ ﻭﻭﺟﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﻟﺮﺯﻩ ﺑﺮ ﺟﺎﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ

ﺑﺮ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ

ﺳﻨﮓ ﻫﻢ ﺍﻧﺠﺎ ﺩﻟﺶ ﺍﺯﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ

ﻗﻠﺐ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺯﺍﺩﻩ ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ

ﮐﺮﺑﻼ ﺷﺎﻫﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﺤﺸﺮ ﺍﺳﺖ

ﺍﻭ ﻣﯿﺎﻥ ﺣﻖ ﻭ ﺑﺎﻃﻞ ﺩﺍﻭﺭ ﺍﺳﺖ

ﮐﺮﺑﻼ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﺯﯾﺎﺩ

ﺩﺭ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﺍ ﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ

ﮔﺮﺣﺴﯿﻦ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺬﺷﺖ

ﺑﺎﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺮ ﻋﺪﻭﯾﺶ ﭼﯿﺮﻩ ﮔﺸﺖ

ﺧﺮﻗﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻓﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺪ

ﺁﺑﺮﻭﯼ ﻧﺴﻞ ﺍﺩﻡ ﺭﺍ ﺧﺮﯾﺪ

ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﮔﻠﻮﺍﮊﻩ ﺍﺯﺍﺩﮔﯿﺴﺖ

ﺣﺮﮐﺘﺶ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﯿﺴﺖ

ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺎ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩ

ﺍﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺍﺑﺎﺩ ﮐﺮﺩ

ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺷﻬﺎﺩﺕ ﺍﺏ ﺩﺍﺩ

ﭼﺮﺥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺗﺎﺏ ﺩﺍﺩ

ﺍﻭ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﻖ ﺗﻔﺴﯿﺮ ﮐﺮﺩ

ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﻥ ﺗﻌﺒﯿﺮ ﮐﺮﺩ



تاریخ : پنج‌شنبه 6 مهر 1396 | 11:36 | چاپ | نویسنده: salim | نظرات (0)

آن شنیدستی که هنگام نبرد

لشکری کوچک سپاهی راچه کرد


یکطرف هفتادو دو خورشید ناب

آمده مولای خود رادر رکاب


هریکی ازدیگری آزاده تر 

بهر مردن یک زیک آماده تر


گفت باآنان حسین ای همرهان

ازشقاوت کس نماند در امان 


زنده ازمیدان نیاید کس برون

میشودفردا زمین همرنگ خون


هرکه میخواهدبه شب جان دربرد

وانکه ماند باید ازجان بگذرد


همرهان گفتند هیهات از فرار

مرگ بس بهتربودزین ننگ‌وعار


دررکابت جان خوداهدا کنیم

مرگ برماگرزجان پروا کنیم


پیش مامردن کنارت عزت است

مردن مارویش یک نهضت است


باتوبایدیک جهان. میامدند

شسته دست ازمال وجان میامدند


اندکیم وپشت تو خالی کنیم!

زنده چون مانیم خوشحالی کنیم!


باتومادرجنگ حق شرکت کنیم

وقت جان دادن مگر ترکت کنیم


ظهرعاشورا چه جنگی در گرفت

هریکی پرجم ازآن دیگر گرفت


یک به یک در خون خود غلطان شدند

یک‌به یک درآسمان مهمان شدند


این دلیران تا قیامت زنده اند 

چلچراغ روشن اینده اند



تاریخ : پنج‌شنبه 6 مهر 1396 | 11:34 | چاپ | نویسنده: salim | نظرات (0)

زتنهایی حزین وخسته بودم 

زغم در روی عالم بسته بودم

دلم گویی پی گمگشته ای بود 

که ایکاش برگ نابنوشته ای بود

رسیداخربرایم پیکی از نور

که باشدمرحم این قلب رنجور

اگردل رانبستم بر نگاری

نصیبم شد دراخر ماه یاری

نگاهم بانگاهش کرد برخورد

دلم را بانگاه اولین برد 

درونم شعله ورشدعشق واحساس

معطر شدوجودم زان گل یاس

بشدزاندم زخود بیخود دوپایم

فراموشم بشد شرم و حیایم

چه سازم دست ردبرسینه گرزد

چوبامن حرفی از مردی دگر زد

هراسی ازاگرها در دل افتاد

مرابا دل همانجا مشکل افتاد

بگفتم ای خدا دانی تو حالم

تو خود بااو گره زن اتصالم

زدم دل رابه دریاپیش رفتم

بدون دست وپای خویش رفتم

زبانم ازتکلم گشت عاجز

زخجلت گونه هایم گشت قرمز

ولی حال پریشان خودسخن گفت

زچشمم حرف دل خواند وپذیرفت

چوبشنیدم به گوش خود جوابش

دلم اهسته بلعید اضطرابش

درون دل هماندم عشق بشکفت

نصیبم شد به ناگه بهترین جفت

از آن پس من دگر ان من نبودم

به لطفش شد بهاری در وجودم

تمام تارو پودم گشت تسخیر

به عشقی اتشین دل گشت درگیر

نبودآنی کزو فارغ بمانم 

نشد یکدم نهان از دیدگانم

همه روزم پی  دیدار رویش

همه شب مست مست ازعطروبویش

نبودچیزی بجز او آرزویم

که بنشیند همیشه روبرویم

ولی ازبخت بد سرباز گشتم

بگفت میماند او تا بازگشتم

بگفت خیره به راه است تابیایم

کند  درغیبتم هرشب دعایم

چنین آغاز شد فصل جدایی

فراق ودرد هجر ابتدایی

اگرچه در وجودم بود ساکن 

حضورش دوریش را کرد ممکن

دمی گرمینمودم حس دوری 

دوایم بود دیدارش حضوری

نبودم مانع وسدی به رفتن

نبودم دغدغه رخصت گرفتن

چودل رخصت بمن میداد بس بود

چوسر تابع زقلبی پر هوس بود

به پایانش رساندم باچه سختی

چه پایانی ،شروع شد تیره بختی

سراسیمه رسیدم تا دیارم

نبود اجبار دگر دوری زیارم

عطش داشتم اورا ببینم

به زودی همسر او را برگزینم

ولی چندی گذشت او را ندیدم

برای دیدنش هر سو دویدم

چه ساعتها کشیدم انتظارش

که شاید باشد از انجا گذارش

چو کوره اتشی بود در درونم

فزون میشد دمادم برجنونم

نه میشد ازکسی گیرم سراغش

نه میامد به سوی من کلاغش

بدینسان میگذشتند روزهایم

ولی یکدم نکرد فکرش رهایم

چنان برمن گذشت ایام دشوار

که گشتم من به سختی زار وبیمار

چو مادر دید وضع ناگوارم

بپرسید علت دردی که دارم

به او گفتم تمام ماجرایم

که شاید او کند کاری برایم

بگفت مادر که این کار زنان است

خبرآرم ترا زانچه نهان است

برون رفت و کمی دلداریم داد

برای وصل قول یاریم داد

چو باز آمد زجای خود پریدم

ولی در چهره اش شادی ندیدم

به اوگفتم بگو مادر چه دیدی

بگو آخر امانم را بریدی

خبراز او چه آوردی برایم

بگو شاید زغم سازد رهایم

مبادا برسرش آمد بلایی

بگو بامن چو داری اطلاعی

بدیدم اشک او گشته سرازیر

کشید آهی زغم آن مادر پیر

بگفت ای نوگلم بشنو کلامم

ندارد فایده هر اهتمامم

همیشه رسم دنیا اینچنین است

که هجران قسمت تو نازنین است

به او گفتم چگونه جان سپرده?

چه بوده آخرین نامی که برده

تن او را کجا در گور کردند

چرا من را زعشقم دور کردند

بگفت مادرپسرجان باش آرام

کجا من مردنش را کردم اعلام

اگرچه بعداز این مرده بدانش

اجل گرچه هنوز نگرفته جانش

کنون چندی است او شوهر گزیده

برایش شوهرش ماشین خریده

شنیدم شوهراو مایه دار است

میان کاسبان با اعتبار است 

شنیدم سن او پنجاه سال است 

جدا با زوجه از اهل و عیال است

چو بیچاره عیال اولش مرد

زمرگ همسرش از غصه افسرد

به تجدید فراش مجبور گشته

رضا برازدواج با زور گشته

اگرچه خانه ای هم هدیه داده

برای شادی آن خانواده

بحال خود کشیدم اهی از دل

از آن دیوانگی این بود حاصل

مرا بفروخت بر پیری چه آسان

چنین موجود سنگدل نیست انسان

چه مالی ارزشش از عشق بیش است

که بنموده فدایش عمر خویش است 

اگرچه دستم ازثروت تهی بود

ولی قلبم جوان جسمم قوی بود

ولی تقدیر ما از هم جدا بود

فراقی اینچنینی سهم ما بود



تاریخ : جمعه 10 شهریور 1396 | 22:21 | چاپ | نویسنده: salim | نظرات (0)
   1    2    3    4    5      ...    19    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید | تعداد صفحات : 95 صفحه
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس مت
  • وب تک درخت تعاون
  • وب داستان کوتاه
  • وب پی دی با